تبليغاتX
مسافرتنهایی - چقدر دوستم داری ؟

مسافرتنهایی

قلب شکسته غزل

 

پرسید چقدر مرا دوست داری ؟ 

سکوتی کردم چند لحظه به چشمهایش خیره شدم ،گفتم : 

دوستت دارم  به اندازه ای که عاشقم عاشق یک عاشق واقعی عاشق تو ...

عاشقی که برای رسیدن به تو لحظه شماری میکند ،   

به اندازه تمام لحظه های زندگی ام تا آخر عمرم  عاشقم ! 

به عشق اینکه تو را تا آخرین نفس دارم ،دوستت دارم !

به عشق اینکه گاهی با تو و گهگاهی به یاد تو در زیر باران قدم میزنم عاشق بارانم 

به عشق آمدن باران و به اندازه تمام قطره های باراندوستت دارم

به عشق تو به  آسمان پر ستاره خیره میشوم ،به اندازه تمام ستاره های آسمان  

دوستت دارم 

به عشق دیدن تو بی قرارم ، تا تو را دارم هیچ غمی چیز غم دلتنگی ات در دل ندارم، 

به اندازه تمام لحظه های بیقراری و دلتنگی دوستت دارم ... 

من که عاشق چشمهایت هستم ، عاشق گرفتن دستهای مهربانت هستم ، 

به عشق نگاه به آن چشمهای زیبایت دوستت دارم .. 

لحظه های عاشقی با تو چقدر شیرین است ، آنگاه که با تو هستم یک لحظه تنها ماندن  

نفسگیر است ! 

به شیرینی لحظه های عاشقی دوستت دارم

من که تنها تو را دارم ، از تمام دار دنیا تنها تو را میخواهم ، تو تنها آرزویم هستی 

به اندازه تمام آرزوهایم که تنها تویی ، به اندازه دنیا که میخواهم دنیا نباشد و تنها تو 

برای من باشی ، به اندازه همان تنهایی که یا تنها با تو هستم و یا تنها به یاد تو ای  

عشق من ، ای بهترینم به عشق همه این عشقهادوستت دارم

پرسیدم به جواب این سوال رسیدی؟ 

اینبار او سکوت کرد و اینبار او با چشمهای خیسش به چشمهایم خیره شد! 

اشکهایش را پاک کردم و این سکوت عاشقانه همچنان ادامه داشت 

و باز گفتم : به اندازه وسعت این سکوت عاشقانه که بین ما برپاست دوستت دارم !

   

                        به عشق این لحظه های انتظار دوستت دارم...

+نوشته شده در شنبه 1387/07/20ساعت4:0 قبل از ظهرتوسط غزل | |