مسافرتنهایی
قلب شکسته غزل
وای باران باران شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست من با خاطرات تو زنده خواهم ماند چه غمگین از این رفتن و از این روزهای سرد تنهایی شاید باور نکنی از من فقط همین کلمات کهبا شوق به سوی تو پر میکشن باقی میماند و خودکاری که هیچ گاه اخرین حرفهایم را به تونمیتواند گفت شاید وقتی یک روز که میخواهی احوال مرا بپرسی عکسم را در صفحه سفر کرده ها ببینی شاید کودکی گستاخ و بازیگوش با شیطنت سفر بی بازگشتم را از دیوار سیمانی کوچه اتان بکند و پاره کند تمام دغدغه ام این است که ایا بعد از این سفر محتوم میتوانم همچنان با تو سخن بگویم ایا دستی برای نوشتن ودلی برای تپیدن خواهم داشت شاید باور نکنی اما دوست دارم مدام برایت بنویسم بعضی وقتها که کلمات را گم میکنم دوست دارم دشتها دریا ها کوهها جنگلها ستاره ها و هر چه در کاینات هست همه وهمه کلمه شوند تا بهتر بنویسم دوست دارم به حیات کلمه ای نجیب دست یابم تا رهگذران غمگین صبحگاهان زیر افتابی نارس مرا زمزمه کند میدانم که خسته ای اما دوست دارم اجازه دهی کلماتم دمی روبرویت بنشیند ونگاهت کنند تا به حقیقت این جمله در آیی که میگوید مرا از یاد خواهی برد نمیدانم ؟ ولی میدانم از یادم نخواهی رفت

| پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ |

