تبليغاتX
مسافرتنهایی

مسافرتنهایی

قلب شکسته غزل

در خود شکستم اما کسی صدایم را نشنید

فریاد زدم اما کسی پاسخم نگفت

غرورم اب شد واز چشمانم فرو ریخت اما کسی نپرسید این چیست

با غم ها ساختم تنهایی را بلعیدم با نفس هایش ماندم وبا اشکش مردم

اما نفهمید که چرا اینگونه ام

هیچ گاه نفهمید در پشت این اشکها حرفی پنهان است

هیچ گاه نفهمید در پشت این دیوار دلی اسیر به انتظارش نشسته

هیچ گاه ندانست از اهن و چوب وسنگ متنفرم

زیرا اینها تنها سدی شده اند بین ما

اری ندانست ونخواهد دانست این اشکها میریزند به عشق او

پس ببارید ای اشکهایم تا بداند عاشقم

 

+نوشته شده در دوشنبه 1388/03/18ساعت2:15 بعد از ظهرتوسط غزل | |