تبليغاتX
مسافرتنهایی

مسافرتنهایی

قلب شکسته غزل

دشت تنها بود، من تنها، سرشك شور من تنها

وتنها دور از من ،دور،خيلي دور،لي لا، عشق من ،تنها

باد ميپيچيد ، بر دامان صحرا، موج ميزد، موج ميزد...

دامن صحرا همواره اشك ميباريد بر قلبم ، وقلبم زير باران سرشكش ، چنگ ميزد...

چنگ ميزد بر در و ديوار سينه

پاره ابري تيره روي آسمان را رنگ ميزد...

وز فضايي دور ناقوس كليسا زنگ ميزد ، غلطه ميزد ، نعره ميزد

آخ ، لي لا ...آخ ، لي لا...

در سكوت دشت ناگه رفت از دامان عقلم مرغ هوشم رفت پر زد

رفت وانگه ناله ي سرد شبانگاهي فرو غلطيد در گوشم وقلبم ريخت

قلبم ريخت از فرياد آن ناله شباهنگ سيه دل نعره ميزد

رفت ، لي لا...رفت ، لي لا... مات وسرگردان قدم بر داشتم رفتم سراغش ....

آه كاش هرگز نميديدم ، نميديدم ...خرمن دوران هستي

بي صدا بر باد رفته نغمه هاي عشق ومستي بي صدا از ياد رفته دشنه سردي سياه قلبم را دريده

رودها وچشمه هاي آرزوها خشك وراكد...

كوچه ساكت خانه ساكت بر در وديوار خانه سايه اي از غم نشسته

نيست لي لا... نيست لي لا...ساز ناز نغمه پرداز تمنايش شكسته درب بسته

گيج وسرگردان وبا ترديد وخسته در زدم ... در باز شد ...

اي واي !در موج سياهي اشك ديدم مرگ ديدم...

اشكهاي مرگ ومرگ اشكهاي گرم ديدم ...

بر لب تابوت سردي! مادر لي لا لميده

پشت او خورد وخميده گونه هاشي غرق دريائي از اشك رميده

رنگ عشق وزندگي از روي زيبايش پريده

با نگاهي وحشت انگيز وسراپا حسرت ومات ودريده گفت:

كارو...آخ،كارو...مرد، لي لا...مرد...لي لا...

+نوشته شده در یکشنبه 1387/07/28ساعت2:20 بعد از ظهرتوسط غزل | |