تبليغاتX
مسافرتنهایی

مسافرتنهایی

قلب شکسته غزل

تنها هستم

                                     ای مهربانم

چراباید من وتو و آنهایی که دلهای پاک دارنداسیر بازیهای سرنوشت شوند

چرا دلهایی باید شکسته شود که پاک است ومعصوم

چرا باید قلبهای بی گناه بر اثر خنجر انتقام ونفرت از سینه دریده شود

چرا باید دستهایی که به سوی کمک وطلب محبت بالا می آیندپس زده شوند

چرا بالاتر از سیاهی رنگی نمانده

چراحتی بر روی رنگهای روشن لکه های سیاه دیده میشوند

چرا با رفتن خورشید غم ها در قلب ما طلوع میکنند وحال

چرا باطلوع خورشیدغم ها غروب نمیکنند؟

چرا همه ما میخواهیم در نقش مسافری بازی کنیم

چرا می آییم وحال چرا میرویم

چرا سفر درمان دردهای ماست

چرا از غربت بیزاریم حال آنکه در میان جمع غریبیم

چرا میخواهیم نباشیم ولی هستیم نفس میکشیم ولی بر خلاف میلمان زندگی میکنیم

چرا باید در اوج جوانی در حالی که میتوانی با تمام وجود زنده بودن را لمس کنی

زیباترین آرزویت مرگ باشد

چرا واژه زیبا دیگر زیبا نیست چرا نگاه های ما به افق است

آن هم افق هایی دور ودست نیافتنی

آخر چرا؟

چرا همیشه آرزو میکنیم با اینکه میدانیم هرگز به بعضی از آنها نمیرسیم

روزهایی شده که دیگررنگی بر چهره زمانه نمانده

حتی سرنوشت هم شرم دارد که برای ما اینگونه رقم میخورد

روزی بود که همه چیز رنگ زیبایی داشت همه چیز

ولی حالا چه؟

حالا انسانها هم همانطور که خودشان میخواهند زندگی میکنند ودیگر قانونی نیست

قانونی که از شکستن دلها وپایمال شدن قلبها وخیلی چیزهای دیگر جلوگیری کند

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/19ساعت11:49 بعد از ظهرتوسط غزل | |

    Image    

اگه یه روز دیدی که یه گوشه افتادم و یه پارچه ی سفید روم کشیدن...... بدون واسه خاطر تو مردم

اگه یه روز دیدی که از بی تو بودن می نالم...... بدون بی تومی میرم

اگه یه روز دیدی که بعد از رفتنت لباس سفید پوشیدم...... بدون که در انتظار مرگم

اگه یه روز دیدی که از نبودت داغون می شم...... بدون برام همه چی بودی

اگه یه روز دیدی که وقتی داری گریه می کنی و میام باهات اشک می ریزم...... بدون دوستت دارم

اگه یه روز دیدی وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی ترکت می کنم...... بدون که عاشقتم 

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/19ساعت4:25 بعد از ظهرتوسط غزل | |

عاشقانه

گفتی که به احترام دل باران شو               باران شدم وبه روی گل تابیدم

گفتی ک ببوس روی نیلوفر                         ازعشق تو گونه های او بوسیدم

گفتی که ستاره شو دلی روشن کن            من هم چو گل ستاره هاتابیدم

گفتی که برای باغ دل پیچک باش                  بریاسمن نگاه تو پیچیدم

گفتی که برای لحظه ای دریا شو                 دریاشدم وتو را به ساحل دیدم

گفتی که بیا ولحظه ای مجنون باش              مجنون شدم وز دوریت نالیدم

گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز                گل دادم وبا ترنمت روییدم

گفتی که بیا واز وفایت بگذر                          از لهجه بی وفاییت رنجیدم

گفتم که بهانه ات برایم کافیست                معنای لطیف عشق را فهمیدم

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/19ساعت2:51 بعد از ظهرتوسط غزل | |

 

  

الا ای رهگذرمنگر چنین بیگانه بر گورم

چه میخواهی چه میجویی در این کاشانه عورم

چسان گویم چه سان گریم حدیث قلب رنجورم

از این خوابیدن دراین سنگ وخاک وخون خوردن

نمیدانی چه میدانی که آخرچیست منظورم

تن من لاشه فقر است ومن زندانی زورم

کجا میخواستم مردن حقیقت کرد مجبورم

چه شبهاتاسحرعریان به سوز فقر لرزیدم

چه ساعتهاکه سرگردان به ساز مرگ رقصیدم

ازاین دوران آفت زاچه آفت هاکه من دیدم

سکوت زجربودومرگ بود وماتم وزندان

هرآن باری که من از شاخسار زندگی چیدم

فتادمدر شب ظلمت به قعر خاک پوسیدم

زبس که با لب محنت زمین فقر بوسیدم

ستم خونم بنوشید وبکوبیدم به بد مستی

وجودم حرف بیجایی شداندر مکتب  هستی

شکست وخرد شد افسانه شدروزم به بد مستی

کنون ای رهگذردر قلب این سرمای سرگردان

بجای گریه بر قبرم بکش با خون دل دستی

که تنها قسمتش زنجیر بوداز عالم هستی

تقدیم به کسایی که درعشق شکست خوردند وسهمشان نامردی شد                                                  (کارو)

+نوشته شده در سه شنبه 1386/10/18ساعت0:46 قبل از ظهرتوسط غزل | |

 

شما ای خاطرات کهنه وپوسیده ودرهم زمن امشب چه میخواهید

زمن که امشب میمیرم یکه وتنها چه میخواهید

برای مردنم کسی را خبر نسازید

نمیخواهم پدر برهم زند چشمان بازم را نمیخواهم ببیند مادرم سختی جان کندنم را

نامه ای نوشتم که گر افتد به دست خواهرم از دل کشد اهی

وگر افتد به دست دلبرم اشکش فرو ریزد

بدینسان نامه ام

سلام مادرسلام ای مهربان ای نازنین ای بهترین مادر

دگردر دفترم شعر جدیدی را نخواهی دید نخواهی خواند

دگردر آلبومم عکس جدیدی را نخواهی دید

دگر هر شب در رابه رویم باز نخواهی کرد

دگر از من نمیپرسی کجا بودی در این ظلمت

چه میکردی چه میخواهی

مادراگر روزی رفیقی مهربانی آمدسراغ من

بگو فرزندم به ناکامی جان داد

وتا آخرین لحظه عمر به سختی میگفت

                         خداحافظ عزیزانم

                                  خداحافظ رفیقانم

                                                   خداحافظ..........؟

 

+نوشته شده در دوشنبه 1386/10/17ساعت8:32 بعد از ظهرتوسط غزل | |