|
ای مهربانم چراباید من وتو و آنهایی که دلهای پاک دارنداسیر بازیهای سرنوشت شوند چرا دلهایی باید شکسته شود که پاک است ومعصوم چرا باید قلبهای بی گناه بر اثر خنجر انتقام ونفرت از سینه دریده شود چرا باید دستهایی که به سوی کمک وطلب محبت بالا می آیندپس زده شوند چرا بالاتر از سیاهی رنگی نمانده چراحتی بر روی رنگهای روشن لکه های سیاه دیده میشوند چرا با رفتن خورشید غم ها در قلب ما طلوع میکنند وحال چرا باطلوع خورشیدغم ها غروب نمیکنند؟ چرا همه ما میخواهیم در نقش مسافری بازی کنیم چرا می آییم وحال چرا میرویم چرا سفر درمان دردهای ماست چرا از غربت بیزاریم حال آنکه در میان جمع غریبیم چرا میخواهیم نباشیم ولی هستیم نفس میکشیم ولی بر خلاف میلمان زندگی میکنیم چرا باید در اوج جوانی در حالی که میتوانی با تمام وجود زنده بودن را لمس کنی زیباترین آرزویت مرگ باشد چرا واژه زیبا دیگر زیبا نیست چرا نگاه های ما به افق است آن هم افق هایی دور ودست نیافتنی آخر چرا؟ چرا همیشه آرزو میکنیم با اینکه میدانیم هرگز به بعضی از آنها نمیرسیم روزهایی شده که دیگررنگی بر چهره زمانه نمانده حتی سرنوشت هم شرم دارد که برای ما اینگونه رقم میخورد روزی بود که همه چیز رنگ زیبایی داشت همه چیز ولی حالا چه؟ حالا انسانها هم همانطور که خودشان میخواهند زندگی میکنند ودیگر قانونی نیست قانونی که از شکستن دلها وپایمال شدن قلبها وخیلی چیزهای دیگر جلوگیری کند
اگه یه روز دیدی که یه گوشه افتادم و یه پارچه ی سفید روم کشیدن...... بدون واسه خاطر تو مردم اگه یه روز دیدی که از بی تو بودن می نالم...... بدون بی تومی میرم اگه یه روز دیدی که بعد از رفتنت لباس سفید پوشیدم...... بدون که در انتظار مرگم اگه یه روز دیدی که از نبودت داغون می شم...... بدون برام همه چی بودی اگه یه روز دیدی که وقتی داری گریه می کنی و میام باهات اشک می ریزم...... بدون دوستت دارم اگه یه روز دیدی وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی ترکت می کنم...... بدون که عاشقتم
گفتی که به احترام دل باران شو گفتی ک ببوس روی نیلوفر گفتی که ستاره شو دلی روشن کن گفتی که برای باغ دل پیچک باش گفتی که برای لحظه ای دریا شو گفتی که بیا ولحظه ای مجنون باش گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز گفتی که بیا واز وفایت بگذر گفتم که بهانه ات برایم کافیست
الا ای رهگذرمنگر چنین بیگانه بر گورم چه میخواهی چه میجویی در این کاشانه عورم چسان گویم چه سان گریم حدیث قلب رنجورم از این خوابیدن دراین سنگ وخاک وخون خوردن نمیدانی چه میدانی که آخرچیست منظورم تن من لاشه فقر است ومن زندانی زورم کجا میخواستم مردن حقیقت کرد مجبورم چه شبهاتاسحرعریان به سوز فقر لرزیدم چه ساعتهاکه سرگردان به ساز مرگ رقصیدم ازاین دوران آفت زاچه آفت هاکه من دیدم سکوت زجربودومرگ بود وماتم وزندان هرآن باری که من از شاخسار زندگی چیدم فتادمدر شب ظلمت به قعر خاک پوسیدم زبس که با لب محنت زمین فقر بوسیدم ستم خونم بنوشید وبکوبیدم به بد مستی وجودم حرف بیجایی شداندر مکتب هستی شکست وخرد شد افسانه شدروزم به بد مستی کنون ای رهگذردر قلب این سرمای سرگردان بجای گریه بر قبرم بکش با خون دل دستی که تنها قسمتش زنجیر بوداز عالم هستی تقدیم به کسایی که درعشق شکست خوردند وسهمشان نامردی شد (کارو)
شما ای خاطرات کهنه وپوسیده ودرهم زمن امشب چه میخواهید زمن که امشب میمیرم یکه وتنها چه میخواهید برای مردنم کسی را خبر نسازید نمیخواهم پدر برهم زند چشمان بازم را نمیخواهم ببیند مادرم سختی جان کندنم را نامه ای نوشتم که گر افتد به دست خواهرم از دل کشد اهی وگر افتد به دست دلبرم اشکش فرو ریزد بدینسان نامه ام سلام مادرسلام ای مهربان ای نازنین ای بهترین مادر دگردر دفترم شعر جدیدی را نخواهی دید نخواهی خواند دگردر آلبومم عکس جدیدی را نخواهی دید دگر هر شب در رابه رویم باز نخواهی کرد دگر از من نمیپرسی کجا بودی در این ظلمت چه میکردی چه میخواهی مادراگر روزی رفیقی مهربانی آمدسراغ من بگو فرزندم به ناکامی جان داد وتا آخرین لحظه عمر به سختی میگفت
|
About![]()
به عشق گفتم تا تورا دارم تنها نیستم منو تنها گذاشت ورفت Archivesهفته اوّل آبان 1388هفته دوم شهریور 1388 هفته سوم تیر 1388 هفته اوّل تیر 1388 هفته سوم خرداد 1388 هفته دوم خرداد 1388 هفته سوم اردیبهشت 1388 هفته دوم اردیبهشت 1388 هفته سوم فروردین 1388 هفته اوّل بهمن 1387 هفته چهارم آذر 1387 هفته دوم آبان 1387 هفته چهارم مهر 1387 هفته سوم مهر 1387 هفته دوم مهر 1387 هفته دوم اسفند 1386 هفته اوّل اسفند 1386 هفته دوم بهمن 1386 هفته سوم دی 1386 Authorsغزلنغمه تنهایی Links
چشم هاي باراني(مريم عزيزم) |