تبليغاتX
مسافرتنهایی

مسافرتنهایی

قلب شکسته غزل

آن زمان که کوله بار می بستم و به سمت جاده حرکت کردم

نگرانم بودی و مرا از رفتن منع می کردی

می گفتی نــــــرو ! این جاده مه آلودی که در پیش گرفته ای آخرش به ناکجا آباد  می رسد

نیم نگاهی کردم و کوله بارم را بر پشت گرفتم و راهی شدم

فقط نگاه سردت  را بدرقه راهم کردی و گفتی منتظر می مانی اما .....

زمانی که به ناکجا آباد  رسیدم حتی احوالی از دل خسته من هم نگرفتی و کوله باری را که تازه می خواستم بر زمین بنهم و اقامتی کنم برایم بستی و گفتی راهی شو .....

ناخواسته از ناکجا آباد  به غریب آباد راهی شدم

اکنون چند زمانی هست تنها ساکن سرزمین غریب آباد شده ام و با سکوت خود درغربت نی می نوازم ..                 

 دیگر بهانه ات چیست که باز هم خاطرات رنگین کمانیمان را برایم  می فرستی ....

می گذاری نفسی بکشم یا باز هم می خواهی کوله بار را دستم دهی و بگویی بــــرو !

بعد از غریب آباد باید ساکن کدام سرزمین شوم ؟

راستی ....!

                                                   چند سرزمین مانده تا به اهالی فردا برسم ؟

+نوشته شده در شنبه 1388/08/23ساعت3:50 بعد از ظهرتوسط غزل | |

گفتی مرا دوست نداری گله ای نیست

بین من وعشق تو ولی فاصله ای نیست

گفتم کمی صبر کن گوش به من کن

گفتی نه باید بروم حوصله ای نیست

پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف

تو رفتی و دیگر از چلچه ای نیست

گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

رفتی تو خدا پشت پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مسلئه ای نیست

+نوشته شده در شنبه 1388/08/02ساعت3:0 بعد از ظهرتوسط غزل | |

 
اگه يه روز نشه که ديگه با تو باشم

برات می نويسم خدا نخواست ما با هم باشيم

ولی بدون اون روز روزه مرگ عشق منه

تو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پاک کنم چون تو پاک هستي مي توانم تو را خط خطي کنم که آن وقت در زندان خط هايم براي هميشه ماندگار ميشوي و وقتي که نيستي بي رنگي روزهايم را با مداد رنگي هاي يادت رنگ مي زنم

بخاطر تو قلب پر از کینه ام را پر از لطف و صفا می کنم

بخاطر تو همسفر باد می شوم و به دنبال تو می آیم

بخاطر تو هزاران ماهی سرخ را در دریای عشقت رها می کنم

بخاطر تو لحظات پایانی عمر را از نو آغاز می کنم
 

+نوشته شده در جمعه 1388/06/13ساعت3:25 بعد از ظهرتوسط غزل | |

 

آيا اين تقدير من است؟!..
تا روزها در جاده دلتنگي بنشينم و
افسوس دوري تو را بخورم...
درختان جاده زندگيم در حال خشك شدن هستند!..
افسوس كه تو ديگر در كنارم نيستي.....
افسوس كه سرنوشت براي ما جدايي را رقم زده !!..
افسوس كه هرچه بدوم و بدوم تو دور و دورتر ميشوي !
گفتي ما بدون هم خوشبخت تريم اما.... اما خوشبختي من در با تو بودن بود ..
افسوس كه خوشي ها تمام شد....
افسوس كه باهم بودن ها تمام شد....
اما اگر تو بدون من خوشبختي دوري را تحمل ميكنم !....
من و تو دو خط موازي بوديم كه هرگز نقاشي پيدا نشد تا دو سر ما را عاشقانه
به هم برساند و تا آخر اين دنيا موازي خواهيم ماند ...... .

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/17ساعت3:37 بعد از ظهرتوسط غزل | |

 

یکی را دوست دارم ولی او باور ندارد.

یکی را دوست دارم همان کسی که شب و روز به یادش هستم و لحظات سرد

زندگیم را با گرمای عشق او میگذرانم !

کسی را دوست دارم که میدانم هیچگاه به او نخواهم رسید و هیچگاه نمی توانم

دستانش را بفشارم !

یکی را دوست دارم ، بیشتر از هر کسی ، همان کسی که مرا اسیر قلبش کرد !

یکی را دوست دارم ، که میدانم او دیگر برایم یکی نیست ، او برایم یک دنیاست !

یکی را برای همیشه دوست دارم ، کسی که هرگز باور نکرد عشق مرا ! کسی

که هرگز اشکهایم را ندید و ندید که چگونه از غم دوری و دلتنگی اش پریشانم !

یکی را تا ابد دوست دارم ، کسی که هیچگاه درد دلم را نفهمید و ندانست که

او در این دنیا تنها کسی است که در قلبم نشسته است !

یکی را در قلب خویش عاشقانه دوست دارم ، کسی که نگاه عاشقانه ی مرا ندید

و لحظه ای که به او لبخند زدم نگاهش به سوی دیگری بود !

آری یکی را از ته دل صادقانه دوست دارم ، کسی که لحظه ای به پشت سرش

نگاه نکرد که من چگونه عاشقانه به دنبال او میروم !

کسی را دوست دارم که برای من بهترین است ، از بی وفایی هایش که بگذرم


برای من عزیزترین است !

یکی را دوست دارم ولی او هرگز این دوست داشتن را باور نکرد ! نمی داند که

چقدر دوستش دارم ، نمی فهمد که او تمام زندگی ام است !

یکی را با همین قلب شکسته ام ، با تمام احساساتم ، بی بهانه دوست دارم !

کسی که با وجود اینکه قلبم را شکست ، اما هنوز هم در این قلب شکسته ام جا

دارد !

یکی را بیشتر از همه کس دوست دارم ، کسی که حتی مرا کمتر از هر کسی

نیز دوست نمی دارد !

یکی را دوست دارم با اینکه این دوست داشتن دیوانگیست اما .......... من

دیوانه وار تنها او را دوست دارم !

کاش یه روزی بفهمی که چقدر دوستت دارم !!!

ظاهرا ... 

+نوشته شده در شنبه 1388/04/06ساعت4:15 بعد از ظهرتوسط غزل | |

در خود شکستم اما کسی صدایم را نشنید

فریاد زدم اما کسی پاسخم نگفت

غرورم اب شد واز چشمانم فرو ریخت اما کسی نپرسید این چیست

با غم ها ساختم تنهایی را بلعیدم با نفس هایش ماندم وبا اشکش مردم

اما نفهمید که چرا اینگونه ام

هیچ گاه نفهمید در پشت این اشکها حرفی پنهان است

هیچ گاه نفهمید در پشت این دیوار دلی اسیر به انتظارش نشسته

هیچ گاه ندانست از اهن و چوب وسنگ متنفرم

زیرا اینها تنها سدی شده اند بین ما

اری ندانست ونخواهد دانست این اشکها میریزند به عشق او

پس ببارید ای اشکهایم تا بداند عاشقم

 

+نوشته شده در دوشنبه 1388/03/18ساعت2:15 بعد از ظهرتوسط غزل | |

من از مردن نمیترسم اگر دنیا سرم ریزد

از این ترسم که بعد از من گلم را دیگری بیند

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/13ساعت3:45 بعد از ظهرتوسط غزل | |

 

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

دوستت دارم عشق من

+نوشته شده در شنبه 1388/02/19ساعت3:46 بعد از ظهرتوسط غزل | |

رسم این شهر عجیب است بیا برگردیم

قصد این قوم فریب است بیا برگردیم

انکه یک روز دل به نگاهش داشتیم

خنده اش سرد و.غریب است بیا برگردیم

عشق بازیچه شهر است ولی در ده ما

دختر عشق نجیب است بیا برگردیم

ساز گلهای دلم اهنگ توست                  یار بیرنگ غزل همرنگ توست

رفتی اما جان چشمانت بگو                   حس نکردی یک نفر دلتنگ توست

عشق من دوستت دارم

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/09ساعت3:50 بعد از ظهرتوسط غزل | |

عکسهای عاشقانه رویایی !!!!!! Www.Nanjoon.Com

خودت را از کسی پس نگیر شاید این تنها چیزیست که او دارد

وقتی میگویی دوستت دارم اول روی این جمله فکر کن

 شاید نوری را روشن کنی که خاموش کردن آن

 به خاموش شدن او ختم شود

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/02ساعت9:25 بعد از ظهرتوسط غزل | |

به او بگوييد دوستش دارم با صدايي آهسته ،

آهسته تر از صداي بال پروانه ها

به او بگوييد دوستش دارم با صدايي بلند ،

بلند تر از صداي پرواز کبوتران عاشق

به او بگوييد دوستش دارم با هيچ صدايي،

چون فرياد دوستت دارم نياز به صداي بلند يا کوتاه ندارد

فرياد دوستت دارم را

ميتوان با تپش يک قلب به تمام جهانيان رساند

پس بگذار بدون هيچ شرمي بگويم دوستت دارم.

دوستت دارم

فردای دیروزت را رها کن

دیروز فرداهایم را رها خواهم کرد

تا با هم امروز را زندگی کنیم

+نوشته شده در جمعه 1387/09/22ساعت3:35 بعد از ظهرتوسط غزل | |

رفتی


و بعد از رفتنت 

 
در خود شکستم


از تو تنها چيزي که برايم به جا ماند خاطرات با تو بودن بودنست


و اين شکستن بابت رفتن تو پايان تمام حقايق زندگيم بود

کاش شکستنم را ديده بودي !!


هنوز با تمام وجود حست مي کنم...


حس با تو بودن و در کنار تو بودن !!


حال که نيستي با تنهايي خو گرفته ام ....


دردهايم را براي ديوار زمزمه مي کنم


تا کمي غم دلم در فراقت سبک شود.....!


هر شب بالشم از اشک ديده خيس است


ياد تو تنها خوابيست که هر شب به چشمان خسته من مي آيد


هر شب احساس مي کنم که در کنارم هستي


اما هنگامي که چشم باز مي کنم و خود را تنها مي بينم


جاي خاليت را در آغوش مي فشارم و مي گريم !!


ولحظات عمر من اکنون تبديل به روزهاي غمگيني شده است


که مرا به اوج نابودي مي کشاند


با تمام وجود مي دانم که ديگر باز نمي گردي


اما باز مي گويم با بغضي در گلو که از رفتنت در خود شکستم

+نوشته شده در شنبه 1387/08/11ساعت10:2 بعد از ظهرتوسط غزل | |

دشت تنها بود، من تنها، سرشك شور من تنها

وتنها دور از من ،دور،خيلي دور،لي لا، عشق من ،تنها

باد ميپيچيد ، بر دامان صحرا، موج ميزد، موج ميزد...

دامن صحرا همواره اشك ميباريد بر قلبم ، وقلبم زير باران سرشكش ، چنگ ميزد...

چنگ ميزد بر در و ديوار سينه

پاره ابري تيره روي آسمان را رنگ ميزد...

وز فضايي دور ناقوس كليسا زنگ ميزد ، غلطه ميزد ، نعره ميزد

آخ ، لي لا ...آخ ، لي لا...

در سكوت دشت ناگه رفت از دامان عقلم مرغ هوشم رفت پر زد

رفت وانگه ناله ي سرد شبانگاهي فرو غلطيد در گوشم وقلبم ريخت

قلبم ريخت از فرياد آن ناله شباهنگ سيه دل نعره ميزد

رفت ، لي لا...رفت ، لي لا... مات وسرگردان قدم بر داشتم رفتم سراغش ....

آه كاش هرگز نميديدم ، نميديدم ...خرمن دوران هستي

بي صدا بر باد رفته نغمه هاي عشق ومستي بي صدا از ياد رفته دشنه سردي سياه قلبم را دريده

رودها وچشمه هاي آرزوها خشك وراكد...

كوچه ساكت خانه ساكت بر در وديوار خانه سايه اي از غم نشسته

نيست لي لا... نيست لي لا...ساز ناز نغمه پرداز تمنايش شكسته درب بسته

گيج وسرگردان وبا ترديد وخسته در زدم ... در باز شد ...

اي واي !در موج سياهي اشك ديدم مرگ ديدم...

اشكهاي مرگ ومرگ اشكهاي گرم ديدم ...

بر لب تابوت سردي! مادر لي لا لميده

پشت او خورد وخميده گونه هاشي غرق دريائي از اشك رميده

رنگ عشق وزندگي از روي زيبايش پريده

با نگاهي وحشت انگيز وسراپا حسرت ومات ودريده گفت:

كارو...آخ،كارو...مرد، لي لا...مرد...لي لا...

+نوشته شده در یکشنبه 1387/07/28ساعت2:20 بعد از ظهرتوسط غزل | |

 

پرسید چقدر مرا دوست داری ؟ 

سکوتی کردم چند لحظه به چشمهایش خیره شدم ،گفتم : 

دوستت دارم  به اندازه ای که عاشقم عاشق یک عاشق واقعی عاشق تو ...

عاشقی که برای رسیدن به تو لحظه شماری میکند ،   

به اندازه تمام لحظه های زندگی ام تا آخر عمرم  عاشقم ! 

به عشق اینکه تو را تا آخرین نفس دارم ،دوستت دارم !

به عشق اینکه گاهی با تو و گهگاهی به یاد تو در زیر باران قدم میزنم عاشق بارانم 

به عشق آمدن باران و به اندازه تمام قطره های باراندوستت دارم

به عشق تو به  آسمان پر ستاره خیره میشوم ،به اندازه تمام ستاره های آسمان  

دوستت دارم 

به عشق دیدن تو بی قرارم ، تا تو را دارم هیچ غمی چیز غم دلتنگی ات در دل ندارم، 

به اندازه تمام لحظه های بیقراری و دلتنگی دوستت دارم ... 

من که عاشق چشمهایت هستم ، عاشق گرفتن دستهای مهربانت هستم ، 

به عشق نگاه به آن چشمهای زیبایت دوستت دارم .. 

لحظه های عاشقی با تو چقدر شیرین است ، آنگاه که با تو هستم یک لحظه تنها ماندن  

نفسگیر است ! 

به شیرینی لحظه های عاشقی دوستت دارم

من که تنها تو را دارم ، از تمام دار دنیا تنها تو را میخواهم ، تو تنها آرزویم هستی 

به اندازه تمام آرزوهایم که تنها تویی ، به اندازه دنیا که میخواهم دنیا نباشد و تنها تو 

برای من باشی ، به اندازه همان تنهایی که یا تنها با تو هستم و یا تنها به یاد تو ای  

عشق من ، ای بهترینم به عشق همه این عشقهادوستت دارم

پرسیدم به جواب این سوال رسیدی؟ 

اینبار او سکوت کرد و اینبار او با چشمهای خیسش به چشمهایم خیره شد! 

اشکهایش را پاک کردم و این سکوت عاشقانه همچنان ادامه داشت 

و باز گفتم : به اندازه وسعت این سکوت عاشقانه که بین ما برپاست دوستت دارم !

   

                        به عشق این لحظه های انتظار دوستت دارم...

+نوشته شده در شنبه 1387/07/20ساعت4:0 قبل از ظهرتوسط غزل | |

به او بگوييددوستت دارم

با صدايي آهسته ،


آهسته تر از صداي بال پروانه ها


به او بگوييد دوستت دارم

با صدايي بلند ،


بلند تر از صداي پرواز کبوتران عاشق


به او بگوييد دوستت دارم

با هيچ صدايي،


چون فرياد دوستت دارم

نياز به صداي بلند يا کوتاه ندارد


فرياد دوستت دارم
را


ميتوان با تپش يک قلب به تمام جهانيان رساند


پس بگذار بدون هيچ شرمي بگويم دوستت دارم


دوستت دارم

فرداي ديروزت را رها کن

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/17ساعت0:56 قبل از ظهرتوسط غزل | |

 

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

وقتی که دیگر نبود

                من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت

              من در انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد

               من او را دوست داشتم

وقتی او تمام کرد

          من شروع کردم

وقتی او تمام شد

               من آغاز شدم

وچه سخت است تنها متولد شدن

       مثل تنها زندگی کردن

                                             مثل تنها مردن

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

+نوشته شده در یکشنبه 1387/07/14ساعت0:3 قبل از ظهرتوسط غزل | |

                                 

در كلاس ادبيات معلم گفت فعل رفتن را صرف كن

رفتم...

        رفتی...

                 رفت... 

ساكت ميشوم ميخندم ولي خنده ام تلخ ميشود

 

استاد داد ميزند خب بعد ادامه بده

 

ومن میگویم رفت...رفت...رفت

          

  رفت ودلم راشکست

+نوشته شده در سه شنبه 1387/07/09ساعت1:46 قبل از ظهرتوسط غزل | |

 

     از مـــــــن نـــــپــــــرس چـــقـــدر دوســتــــت دارم ....

 

               اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیسـت

 

               به من نـــگو که چگونه بي تو زيستــن را تمـــرین کنم

 

               مگر مـــاهـــي بيــــرون از آب مي‌تواند نفــــــس بکشد

 

               مگر مي‌شود هوا را از زندگيم برداری و من زنده بمانم

                 بـــگو معــني تــمـرين چــيـســـت؟                                                                                           

                             بريدن از چه چيز را تمرين کنم؟                                             

                             بـــــــريــــدن از خـــــــودم را؟                                                                  

         مگـر هـــميـــشه نگفـتــم که تو هم پــــاره اي از تــن مـــنــــي ...                                

         از من نپرس که اشکهايم را براي چه به پروانه ها هدیه می دهم       

          هـــــمــه مي‌دانـــنــــد که دوري تـــــــو روحــــــــم را مــــی آزارد 

           تو خود پـروانه‌ها را به من سپرده بودی که مـيـهمـان لحظه‌هاي

           بـــــــــــــــــــــــــي کــــســــــــــــــــــــي ام بــــــــاشــــــــــــــنــــــــد                      

          نگــــــاهــــت را از چشمــم بر ندار مرا از من نگیــــر ...  

    

          هـــــوای ســـــــــرد ایــنـــجا رو دوســـــــت نـدارم

 

          مــــــرا عاشقــــانه در آغــــوش بگـیر که سخـت تنـهام 

+نوشته شده در یکشنبه 1386/12/12ساعت0:0 قبل از ظهرتوسط غزل | |

          ازم پرسید به خاطر که زنده هستی

 

با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به (خاطر تو)

 

بهش گفتم (بخاطر هیچ کس)              

 

         پرسید پس به خاطر چه زنده هستی؟

 

با اینکه دلم داد میزد (بخاطر تو) با یه بغض غمگین

 

بهش گفتم (بخاطر هیچی)

        

       ازش پرسیدم تو به خاطر چه زنده هستی

 

در حالی که اشک درون چشمانش جمع شده بود گفت:

 

        به خاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است 

 

+نوشته شده در جمعه 1386/12/10ساعت11:51 بعد از ظهرتوسط غزل | |

 

 

 

دروغ می گفت:دیگری را دوست داشت

 

بارها گفتم دوستم داری گفت:اری

 

تا دیری خاموش بودم ولی اخر از پا افتادم و گفتم:

 

راستش را بگو ترا خواهم بخشید.ایا دل به دیگری بستی؟

 

فریاد براوردم بگو راستش را هرچه هست تو را خواهم بخشید

 

واز گناهت هرچه سنگین باشد خواهم گذشت

 

عاقبت با ارزوی فراوان پیشم امد و گفت:مرا ببخش دیگری را دوست دارم

 

گفتم:حال که تو سالها به من دروغ گفتی این بار من به تو دروغ گفتم و تو را

 

نخواهم بخشید!!!

+نوشته شده در شنبه 1386/12/04ساعت1:30 قبل از ظهرتوسط غزل | |

Image

+نوشته شده در شنبه 1386/11/13ساعت0:32 قبل از ظهرتوسط غزل | |

تنها هستم

                                     ای مهربانم

چراباید من وتو و آنهایی که دلهای پاک دارنداسیر بازیهای سرنوشت شوند

چرا دلهایی باید شکسته شود که پاک است ومعصوم

چرا باید قلبهای بی گناه بر اثر خنجر انتقام ونفرت از سینه دریده شود

چرا باید دستهایی که به سوی کمک وطلب محبت بالا می آیندپس زده شوند

چرا بالاتر از سیاهی رنگی نمانده

چراحتی بر روی رنگهای روشن لکه های سیاه دیده میشوند

چرا با رفتن خورشید غم ها در قلب ما طلوع میکنند وحال

چرا باطلوع خورشیدغم ها غروب نمیکنند؟

چرا همه ما میخواهیم در نقش مسافری بازی کنیم

چرا می آییم وحال چرا میرویم

چرا سفر درمان دردهای ماست

چرا از غربت بیزاریم حال آنکه در میان جمع غریبیم

چرا میخواهیم نباشیم ولی هستیم نفس میکشیم ولی بر خلاف میلمان زندگی میکنیم

چرا باید در اوج جوانی در حالی که میتوانی با تمام وجود زنده بودن را لمس کنی

زیباترین آرزویت مرگ باشد

چرا واژه زیبا دیگر زیبا نیست چرا نگاه های ما به افق است

آن هم افق هایی دور ودست نیافتنی

آخر چرا؟

چرا همیشه آرزو میکنیم با اینکه میدانیم هرگز به بعضی از آنها نمیرسیم

روزهایی شده که دیگررنگی بر چهره زمانه نمانده

حتی سرنوشت هم شرم دارد که برای ما اینگونه رقم میخورد

روزی بود که همه چیز رنگ زیبایی داشت همه چیز

ولی حالا چه؟

حالا انسانها هم همانطور که خودشان میخواهند زندگی میکنند ودیگر قانونی نیست

قانونی که از شکستن دلها وپایمال شدن قلبها وخیلی چیزهای دیگر جلوگیری کند

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/19ساعت11:49 بعد از ظهرتوسط غزل | |

    Image    

اگه یه روز دیدی که یه گوشه افتادم و یه پارچه ی سفید روم کشیدن...... بدون واسه خاطر تو مردم

اگه یه روز دیدی که از بی تو بودن می نالم...... بدون بی تومی میرم

اگه یه روز دیدی که بعد از رفتنت لباس سفید پوشیدم...... بدون که در انتظار مرگم

اگه یه روز دیدی که از نبودت داغون می شم...... بدون برام همه چی بودی

اگه یه روز دیدی که وقتی داری گریه می کنی و میام باهات اشک می ریزم...... بدون دوستت دارم

اگه یه روز دیدی وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی ترکت می کنم...... بدون که عاشقتم 

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/19ساعت4:25 بعد از ظهرتوسط غزل | |

عاشقانه

گفتی که به احترام دل باران شو               باران شدم وبه روی گل تابیدم

گفتی ک ببوس روی نیلوفر                         ازعشق تو گونه های او بوسیدم

گفتی که ستاره شو دلی روشن کن            من هم چو گل ستاره هاتابیدم

گفتی که برای باغ دل پیچک باش                  بریاسمن نگاه تو پیچیدم

گفتی که برای لحظه ای دریا شو                 دریاشدم وتو را به ساحل دیدم

گفتی که بیا ولحظه ای مجنون باش              مجنون شدم وز دوریت نالیدم

گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز                گل دادم وبا ترنمت روییدم

گفتی که بیا واز وفایت بگذر                          از لهجه بی وفاییت رنجیدم

گفتم که بهانه ات برایم کافیست                معنای لطیف عشق را فهمیدم

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/19ساعت2:51 بعد از ظهرتوسط غزل | |

 

  

الا ای رهگذرمنگر چنین بیگانه بر گورم

چه میخواهی چه میجویی در این کاشانه عورم

چسان گویم چه سان گریم حدیث قلب رنجورم

از این خوابیدن دراین سنگ وخاک وخون خوردن

نمیدانی چه میدانی که آخرچیست منظورم

تن من لاشه فقر است ومن زندانی زورم

کجا میخواستم مردن حقیقت کرد مجبورم

چه شبهاتاسحرعریان به سوز فقر لرزیدم

چه ساعتهاکه سرگردان به ساز مرگ رقصیدم

ازاین دوران آفت زاچه آفت هاکه من دیدم

سکوت زجربودومرگ بود وماتم وزندان

هرآن باری که من از شاخسار زندگی چیدم

فتادمدر شب ظلمت به قعر خاک پوسیدم

زبس که با لب محنت زمین فقر بوسیدم

ستم خونم بنوشید وبکوبیدم به بد مستی

وجودم حرف بیجایی شداندر مکتب  هستی

شکست وخرد شد افسانه شدروزم به بد مستی

کنون ای رهگذردر قلب این سرمای سرگردان

بجای گریه بر قبرم بکش با خون دل دستی

که تنها قسمتش زنجیر بوداز عالم هستی

تقدیم به کسایی که درعشق شکست خوردند وسهمشان نامردی شد                                                  (کارو)

+نوشته شده در سه شنبه 1386/10/18ساعت0:46 قبل از ظهرتوسط غزل | |

 

شما ای خاطرات کهنه وپوسیده ودرهم زمن امشب چه میخواهید

زمن که امشب میمیرم یکه وتنها چه میخواهید

برای مردنم کسی را خبر نسازید

نمیخواهم پدر برهم زند چشمان بازم را نمیخواهم ببیند مادرم سختی جان کندنم را

نامه ای نوشتم که گر افتد به دست خواهرم از دل کشد اهی

وگر افتد به دست دلبرم اشکش فرو ریزد

بدینسان نامه ام

سلام مادرسلام ای مهربان ای نازنین ای بهترین مادر

دگردر دفترم شعر جدیدی را نخواهی دید نخواهی خواند

دگردر آلبومم عکس جدیدی را نخواهی دید

دگر هر شب در رابه رویم باز نخواهی کرد

دگر از من نمیپرسی کجا بودی در این ظلمت

چه میکردی چه میخواهی

مادراگر روزی رفیقی مهربانی آمدسراغ من

بگو فرزندم به ناکامی جان داد

وتا آخرین لحظه عمر به سختی میگفت

                         خداحافظ عزیزانم

                                  خداحافظ رفیقانم

                                                   خداحافظ..........؟

 

+نوشته شده در دوشنبه 1386/10/17ساعت8:32 بعد از ظهرتوسط غزل | |